داستان های خانوم x

دنبال کنندگان بیانی
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات گزاشته شده
  • ۱۸ مهر ۹۷، ۱۸:۴۶ - پریسا سادات ..
    :):
۰۶
مهر

سرکلاس درس معلم پرسید...

بچه ها کی میدونه عشق چیه؟؟؟

هیچکس جوابی نداد،همه کلاس یکباره ساکت شد.

همه به هم نگاه میکردن.ناگهان،شیدا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین درحالی که اشک توچشماش جمع شده بود...

شیدا سه روز بود که با کسی حرف نمیزد،دوستش،آیدا موضوعو ازش پرسید.بغض شیدا ترکید وشروع کرد به گریه کردن.خانم معلم با شنیدن صدای گریه سرشو بالا اورد، شیدا رو در حالیکه گریه میگرفت ودست آیدا رو محکم گرفته بود،دید و کمی جاخورد ...

خانم معلم سوالشو دوباره تکرار کرد، تو جواب بده دخترم،عشق چیه؟؟؟

شیدا باچشای پف کرده و قرمز گفت :من یه داستانیو براتون تعریف میکنم تا بفهمین عشق چیه ):

من عاشق یکی بودم ولی نمیدونستم اونم منو دوست داره یا نه؟...تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم اون خیلی زود تر وبیشتراز من دوسم داره(:

ازاون به بعد دیگه باهم بودیم وحالمون کنار هم عالی بود...ولی یروز اون اومد وگفت:دیگه نمیتونم طاقت بیارم ومیخوام موضوع رو با پدر ومادرت درمیون بزارم...

اونموقع خوانواده هامون زیاد باهم خوب نبودند به همین دلیل وقتی پدرم از ماجرای دوست داشتنمون با خبر شد خیلی عصبانی شدوخواست دستشو بالا ببره وکسی که حالا تموم زندگیم شده بوده و بزنه،دیگه طاقت نیاوردم جلو رفتم ونزاشتم صدمه ای به اون برسه وبه جای اون من کتک سختی از پدرم خوردم...چون نمیخواستم اذیت بشه ازش خواهش کردم بره وفراموشم کنه،اونم با اینکه ته دلش راضی نبود ولی بادیدن حالم قبول کرد ورفت...ومن از همون موقع به بعد دیگه خبری ازش نداشتم،تا اینکه چن وقت پیش نامه ای به دستم رسید،بازش کردم داخلش نوشته شده بود( شاید ما نتونستیم تواین دنیا به هم برسیم ولی مطمن باش تواون دنیا بهم میرسیم): ...)

درهمین موقع در کلاس به صدا دراومد خانم ناظم بعد چند بار تق تق زدن به در وارد کلاس شد و رو به خانم معلم کرد وگفت :اگه اجازه بدید پدر ومادر شیدا برا تشییع جنازه یکی از اقوامشون،اومدن دنبالش که...

شیدا همین رو که شنید دستپاچه شد وبا نگرانی وسط حرف خانم ناظم پرید وتته پته کنان گفت:یکی از اقوام ما...؟ک...ی؟

خانم ناظم با تعجب از عکس العمل شیدا در حالی که چشماش گرد شده بود گفت:مثل اینکه گفتن یه پسر جوون...

دست های شیدا شروع به لرزیدن کرد،دسته صندلی رو گرفت تا بلند بشه و وسایشو جمع کنه ... کیفشو برداشت که به سمت در بره همون جا از حال رفت.بچه ها از جاهاشون پاشدم ودور شیدا حلقه زدن خانم ناظم که کلاس رو تواون حال وهوا دید عصبانی شد وباصدای بلد گفت همه برن سر جاشون بشینن منو خانم معلم ،شیدا رو میبریم پایین

بعد رفتن خانم معلم و خانم ناظم همه کلاس شروع به پچپچه کردند بعد یه ربع خانم معلم برگشت سرکلاس ...

اونروز با همه تنش ها ودلهره هاش تموم شد و بعد ازاون اتفاق شیدا دیگه سرکلاس نیومد ...

سه روز بودکه همه حسابی نگرانش شده بودیم با اصرار بچه ها خانم ناظم همه رو تو صف جمع کرد وگفت شیدا دیگه به مدرسه برنمیگرده ...

وبعد ادامه داد،شیدا دوروز به علت سکته مغزی تو کما بوده ودیروز تموم کرده...من وتموم اولیای مدرسه از این اتفاق ناگواری که برای شیدا وخانوادش افتاده واقعا ناراحتیم از خداوند میخوایم که بهشون صبر بده بعد تموم شدن حرف های خانم ناظم همه راهی کلاس شدن،اونروز همه تو یه حال وهوای عجیبی بودن ولی اونروزم مثل روزای دیگه گذشت چند سالی میشه که ازاون ماجرا میگزره ولی بعید میدونم کسی اونروزو یادش بره...

هنوزم وقتی درمورد اتفاق اونروز با خودم فکر میکنم،به این موضوع پی میبرم نوشته داخل نامه ی بی نام ونشونی که شیدا گفته بودکاملا درست بود، شیدا رفته بود پیش کسی که دوسش داشت...اونا تواون دنیا بهم رسیده بودن ... ):

.

.

.

.

.

.

.

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

آغاز کسی باش که پایان تو باشد


توضیح: یه توضیح مختصر میدم راجب به اسم داستان شاید بعضی از دوستان این نظر رو داشته باشن که اسم داستان هیچ ربطی به نوشته نداره در اسم داستان من احساس شیدا رو به بارش باران تشبیه کردم به همین خاطر اسم داستان کوتاهمو حس باران گزاشتم...

  • khanom x ...